تبليغاتX
روزهای زندگی من

امشب شبه خوبی‌ بود همین که برف با اومدنش همه جا رو سپید پوش کرد کافی‌ بود تا شب خوب باشه.

از سر شب تا همین الان بالام خانهٔ ماما اینا چون تمام کانالأی ماهواره قطع بود که فکر می‌کنم از بس برف رو پشت بوم بود اینجوری شد ما هم یعنی‌ من بابا و داداشم و ماما همش حرف زدیم یه مقدار هم کلیپ دیدیم حیاط خیلی‌ قشنگ بود کوچه هم همینطور

امشب به جز برف یه حس‌های دیگه هم تجربه کردم وقتی‌ فلش خرسیم رو در آوردم و جلوی بابام گفتم دوست پسرم داده حسّ بزرگی‌ کردم خیلی...

یا وقتی‌ برف و شیره خوردیم یاد بچگیا دوست داشتم...

۵شنبه هم تولدمه می‌خوام بترکونم دیجی و رقص نور هم دارم

تولد پارسال... یادش به خیر چه زود یه سال شد،اگه پارسال بم میگفتن امسال اینی اصلا باورم نمی‌شد شکر خوب جمو جور شدم و خیلی‌ بهتر از گذشته‌ام هستم

وقتی‌ وبلاگ گیللسی و رها رو می‌خونم همذات پنداری قشنگی‌ می‌کنم از هر ۲ هم ممنونم که منو محرم میدونن روزمرگیشنو می‌زارن بخونم

کلا شادم همین.

+ نوشته شده توسط ژینا در یکشنبه هفتم اسفند 1390 و ساعت 0:46 |
.....

+ نوشته شده توسط ژینا در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 4:26 |

اساس کشی‌ کردم خیلی‌ وقته،اومدم طبقه پایین خانهٔ مامان اینا اینجا چند تا حسن داره"۱امن تره ۲غذا درس نمیکنم و کلا پلاسم بالا ۳اینجا خیلی‌ با کلاس تر از آپارتمانمه موقعیتش وقتی‌ کسی‌ میرسونتم دره خونه خوبه ۴نگهبان فضول رفت امدمو زیر نظر نداره ۵سالنش ۲برابر خونه قبلیى پس مهمونیام...حالی‌ به حولی

امشب بیرون بودم یه بنده خدایی میگفت دخترای خوب زود عروسی‌ می‌کنن نمی‌دونست من ۲۰ سالگی عروسی کردم....

۱هفته پیش سر یه دوستی مسخره که ۵ روز هم طول نکشید و اسباب کشی‌ و چن تا مورد دیگه حسابی‌ افسرده شدم الان بهترم چون یه دوستی جدیدو تجربه می‌کنم...

+ نوشته شده توسط ژینا در دوشنبه دوم آبان 1390 و ساعت 23:5 |

هستم ولی‌ نمیدونم چرا نمیتونم اینجا چیزی بنویسم

شاید چون خیلی‌ وقته ننوشتم برام غریبه شده

یا شایدم روزمرگیام اینقدر شخصی‌ شده که جرات ندارم بازگو کنم

+ نوشته شده توسط ژینا در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت 14:20 |
دیروز ظهر رفتم ناهار باغ کاش نرفته بودم خیلی‌ گرم بود.درس عبرتی واسه آینده که وقتی‌ تو گرما جایی‌ دعوت میشم راحت بگم نه.آخه آدم خل می‌ذاشتی شب میمردی؟...

بی‌خیال گذشت.فردا شب قراره شام بریم بیرون ۱۰ اینا،این خوبه لااقل نمیمیریم از گرما،۵شنبه هم قراره سینما داریم همش نگرانم که ماه عسل ۵شنبه بچه‌ها بیان از دستش بدم چی‌ کار کنم؟اگه بشه قرارو کنسل می‌کنم.

+ نوشته شده توسط ژینا در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 23:26 |
دیشب تا دیر وقت خونه‌ام پر مهمون بود ۳۰ نفر بودیم کلی‌ زدیمو رقصیدیم،روحیه ام حسابی‌ عوض شد یه عده از مهمونا مهمونأی شب تولدم بودن ولی‌ اونایی‌ که جدید بودن دهنشون وامونده بود از شیکی خونم خشک شده بودن کلا انرژی گرفتم دوست داشتم.ماهی‌ یه بار تو خونم مهمونی‌ میدم از این به بعد

+ نوشته شده توسط ژینا در دوشنبه دهم مرداد 1390 و ساعت 18:48 |
بازم من و روزای زیبام

آره اگه بخوایم دنیا هم پابه پامون میاد تا لحظه هامون قشنگ بشن

من... من... من... رفتم سر کار

نمیدونم چجوری شکر کنم الان تو زندگیم همه چی‌ هست دوست کار پول

همیشه همین‌جوری باش خدا

کارم فعلا ۲۰ روز آزمایشی ام قطعی‌ شدم مینویسم چیه

+ نوشته شده توسط ژینا در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 و ساعت 22:28 |
عزیزم وبلاگ من...چن وقته بهت سر نزدم...

ژینا یادته یه روزایی دنیات اینترنت بود؟یادته اون روزایی که تازه اومده بودی ایران و فکر میکردی اینجا از تنهایی‌ خواهی‌ مرد؟

فکر میکردی اینقدر روزهات پر باشه که اینهمه وقته نیای‌ اینجا؟

دیشب تا ۱ مهمونی‌ بودم کلا هفته‌أیی یه بار از این مهمونیا هست

مامان اینا دارن می‌رن شمال آمل من نمیرم و تو خونم

یادته فکر میکردی بدون مامان بابا خواهی‌ مرد

چه قدر مستقل شد...
ی فسقلی

استقلالمو خونمو تنهایمو خیلی‌ دوست دارم به دنیا نمیدمش

+ نوشته شده توسط ژینا در دوشنبه بیستم تیر 1390 و ساعت 15:33 |
سلام خوبید؟روزایی دارم که هر روزش یه جوریه و میگذره و منو هم میبره...
+ نوشته شده توسط ژینا در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:27 |
هستم ولي به جز ام اس در گير يه جريانات ديگه هم هستم كه ايشالا خير بشه...

+ نوشته شده توسط ژینا در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:46 |
سال نو بر همه مبارك
+ نوشته شده توسط ژینا در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 و ساعت 13:31 |
هستم ولي روزام خيلي شلوغه

يا باغ يا تولد يا كنسرت...

امروز كلاس گيتار دارم 5شنبه هم تولد دعوتم جمعه هم كنسرتم هر هفته همينه

راستي تولدم عالي شد

بوس بوس

+ نوشته شده توسط ژینا در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت 16:54 |
سلام دوست جونا

خوبين؟؟؟

جمعه رفتم باغ عالي بود رقصيديم چرت و پرت گفتيم بچه ها رو شناختم

پنج شنبه هم تولدمه كلي خونه ام خوشگله الان پر بادكنك

هر روزم پره

ميام باز اينجا


+ نوشته شده توسط ژینا در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت 18:27 |
روزا گذشت و یه هفته دیگه اومد تا رسید به ۴شنبه انجمن بچه ها رقصیدن سعید ترانه خوندنا دست زدنا...

این ۴شنبه هم با خاطرات قشنگش تمام شد،البته با قبلی فرق داشت این هفته بعد از کلاس رفتیم یه سینما که فیلمای جشنواره رو اکران میکرد از شانس ما سانس ۸ که بلیط مهمان افتخاری داشتیم اکران نشد ولی بازم با هم بودنمون خوب بود

راستی تولدم هم شد ۵ شنبه دیگه استاد هم هماهنگ کننده است بهش گفتم گفت چند نفر می خوای دعوت کنی منم گفتم ۲۰ تا بیشتر جا ندارم اونم گفت هماهنگ میکنه

در ضمن استاد منو برا جمعه باغ هم دعوت کرد

شماره ی استادو میگرفتم بامزه بود استاد شماره شو داد چند قدم دور شده یکی از بچه ها میگه با اسم کچل سیو کن منم گفتم اسسستاد ببین این چی میگه...

استاد مرد ۶۰ساله و خیلی باحالیه

راستی الان ۴ صبحه من هنوز خوابم نبرده!!!

وقتی هیجان داشتم در طول روز شب بی خواب میشم

خلاصه خوبه این روزا...

+ نوشته شده توسط ژینا در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 3:55 |
امشب و امروز خیلی عالی بود اینقدر خندیدیم که نگو ونپرس

بذارید از اولش بگم

امروز رفتم انجمن ام اس کلاس یوگا بود،بعدش هم خنده درمانی

بماند که این دو تا کلاس چقدر بهم انرژی داد

شیر کاکائو تی تاپ کلوچه مسقطی و کیک یزدی هم خوردیم

کلاس که تموم شد با سه تا ماشین بچه های ام اسی رفتیم بیمارستان پیش یکی از بچه ها که کله پا بود کلی بگو بخند

شام هم بیرون خوردیم

قراره از این برنامه ها زیاد باشه آخ جون

جمعه دیگه هم تولده یکی از بچه هاست تو باغ

اسفند که تولدمه حتما تولد می گیرم با بچه ها

بچه های خوبین

روزای خوبی خواهم داشت...

+ نوشته شده توسط ژینا در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 و ساعت 23:11 |

هفته پیش بالاخره کلاس گیتار ثبت نام کردم جلسهٔ اول کلاس هم هفته پیش بود.

استادم بهم آدرس یه گالری داد گفت گیتارتو از اینجا بخر منم با داداشم رفتیم خریدیم،گالری نبود که قصر بود.

پره پیانو اونم پیانوهأی ۶ میلیونی!

راستی‌ استادم هم بودش تو گالری کلی‌ ذوق کردم به داداشم گفتم ببین این استادمه،بعد هم رفتم سلام کردم،خلاصه گیتار و خرتو پرتشو خریدم امروز و دیروز هم همش در حال تمرینم البته فقط روی سیم اول و انگشت اول و سوم این درسه اوله.

دوست دارم تا قبل از عید کلاس یوگا هم برم کاش بشه...

کلاس زبان واسه تافل ولی‌ میره بعد از عید چون الان وسطه ترمه ،دیگه همین...

راستی‌ یه چیزی همهٔ لینکامو میخونما روزی ۳بار می‌خونم،ببخشید کامنت نمیزارم کامنتم نمیاد نمیدونم چرا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژینا در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 و ساعت 21:12 |
خوب شدم خیلی وقته!
+ نوشته شده توسط ژینا در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 16:52 |
یه سرمایی خوردم وحشتناک یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدا،استخون درد شدید با تشنج ۲تا پنی سیلین زدم با یه سرم و کلی قرص و شربت خوردم که الان یه کم سر پام،کلا پخش زمین بودم این چند روز

شنبه داداشم اومد منو برد دکتربعدشم خونه ماما اینام تا الان

الان هم با دایل اپ آن هستم از اینجا(خانه پدری)استخون دردم الان آرومه ولی هنوز تب دارم،بینیم هم آی میسوززه...

خدا ام اس که درد نیست،این چن روز فهمیدم درد یعنی چی

امسال اول پاییز اونقدر همه چی قرو قاطی شد یادم رف واکسن بزنم ،من تقریبا ۵-۶ ساله واکسن آنفلوانزا میزنم امسال حالم حسابی جا اومد خلاصه

بچه ها مواظب باشین این آنفلوانزای جدیدو نگیرید که پوستتون کنده است

واسه منم دعا کنین زود خوب شم

+ نوشته شده توسط ژینا در سه شنبه پنجم بهمن 1389 و ساعت 17:55 |
بعد از یه غیبت طولانی سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

به قولی که دادم عمل کردم اینم از قالب سفید!

مشکلات حل شد بچه ها

جدا شدم و الان آرومم...

مهریه ام همونی که می خواستم شد،آپارتمان شد به نامم +10 میلیون پول.

از الان به بعد روزمرگی هامو مینویسم

حال روحی ام خیلی خوبه

حال جسمی ام هم عالیه

خدایا این حال خوبو ثبت میکنم که یادم بمونه چقدر مهربونی

دوست دارم خداااااااااااااااااا

بچه ها ممنون که این مدت باهام بودین و تنها نموندم

بوس بوس بوس

+ نوشته شده توسط ژینا در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 و ساعت 0:15 |

می‌خوام وقتی‌ همهٔ مشکلات تموم شد قالب اینجا رو سفید کنم.

الان هم دوست دارم هی‌ بنویسم ولی‌ ۱۰۰ بار اومدم بنویسم نمیدونم از چی‌ باید نوشت.

الان زندگی‌ من همش در اما و اگره،یه چیزی بنویسم بعد باز فرداش بیام بگم نه نشد،خوب خودمم اذیت میشم.

همه چی‌ قطعی‌ شد مینویسم.

+ نوشته شده توسط ژینا در دوشنبه ششم دی 1389 و ساعت 11:54 |

زمستون شروع شد رسما.

ایشالا خونه همتون و ایضاً دلتون بهاری باشه.

خونه و دل منم همینطور...

+ نوشته شده توسط ژینا در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت 11:15 |
......
+ نوشته شده توسط ژینا در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 و ساعت 14:48 |

می‌خوام از غصه‌ هام بنویسم،

بنویسم که جلوی کسی‌ گریه نمیکنم،

بنویسم که همیشه می‌خوام خودمو محکم نشون بدم،

بنویسم که تا حالا برا هیچ کس گریه نکردم،البته شاید بعدا واسه تو گریه کنما.

بنویسم که تا دلم میگیره زنگ میزنم به یه مشاور دلتنگیمو میگم و برا اون گریه می‌کنم،

بنویسم که حس می‌کنم یه خورده کم آوردم،

بگذریم...این نیز بگذرد...

امروز صبح با بابا رفتیم دادگاه چون از اون راه میخواستیم بریم دفتر ایران شرکت محل کار همسر قبلیم من یه خورده خوشتیپ رفتم .و با یه مانتو که شبیه کت بود از کوتاهی‌،با اجاز‌تون جلو دادگاه گفت برو چادر بپوش این ریختی رات نمیدیم تو،منم اصلا به روی خودم نیاوردم خیلی‌ محکم اومدم بیرون از یکی‌ از خانما که تو صف اومدن برن داخل چادرشو گرفتم و جلو دره ورودی بهش پس دادم به همین سادگی‌!!!تو دادگاه هم همون مدلی‌ بودم!

نامه‌اش ابلاغ شده بود ولی‌ چون ظاهراً خونه نبودن یا شایدم عمدا!نامه رو نگرفته بودن واسه همین همون موقع بش زنگ زدن و تاریخه دادگاهو گفتن،اونم که حسابی‌ ترسیده بود وقتی‌ از دادگاه با بابا امدیم بیرون به بابا زنگ زد و گفت که جمعه یعنی‌ پس‌فردا با ۲تا از بزرگان!فامیلش دارن میان توافقی کنیم.

ببینم چی می‌شه پس‌فردا...

منم که بابا و داداش هستن قراره بابا بزرگ و عمو هم بیان.

راستی‌ یه چیز دیگه همه میگن شعبهٔ ای که می‌خواد حکم مهریتو بده قاضیش خوب نیست همین یه کم نگرانم کرده.

آهان بعدشم با بابا رفتیم دفتر محل کارش واسه نامه که اونجا گذشته بودیم که اونا هم ظاهراً5 ماهه حقوق ندادن.

آخر کار هم امدیم خونه ،واسه ناهار هم من رفتم خانهٔ ماما اینا ولی‌ چون لباس همراهم نبود ظهر برگشتم خانهٔ خودم خوابیدم.

یعنی‌ پس فردا چی‌ می‌شه؟؟؟

واسم دعا کنین...

+ نوشته شده توسط ژینا در چهارشنبه هفدهم آذر 1389 و ساعت 20:52 |

خسته‌ام، خسته از نقش یه انسان شاد رو بازی‌ کردن

خسته از جبر زمونه که ام اس گرفتم

خسته از نامردی ها

خسته از نت

خسته از بیوفایی نزدیکترین آدما

خسته از لرز کردن بعد از تزریق

خسته از تزریق

خسته از قرص

خسته از اسپاسم گاه و بیگاه

خسته از دلتنگی‌ برای قدیم

خسته از خودم

خسته از خودت...

خسته از خودش...

کی تمام می‌شه؟تمام بشه؟؟؟چی‌؟بجنگ ژینا میتونی‌...

+ نوشته شده توسط ژینا در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 و ساعت 19:7 |
امروز همش بیرون بودم

عصری رفتم اریشگاه ابروهامو یه مدل جدید برداشتم تاتو موقت هم کردم،خیلی‌ خوشگل شد،

بعدش هم رفتم موسسه‌ای دیباگران تهران می‌خوام IBTثبت نام کنم گفت باید ۱۴ آذر (۱شنبه است دیگه مگه نه؟)بیایی‌ واسه مصاحبه دوره هم ۴ترمه و هر ترم ۱۱۰ تومن هفته ای ۲ روز کلاس ۳ماه.خیلی‌ خوب بود حالا ۱شنبه اینو میرم ببینم ترم چند میفتم .

این اولین تغییرات من ۲ومیش هم میزارم واسه موسیقی ۳ومی هم یه کلاسه ورزش سبک.

هنوزم ازش خبری نیست،فرار کرده؟ نکنه مرده؟

+ نوشته شده توسط ژینا در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 و ساعت 21:2 |
آروم آروم روزها می‌گذره و من دارم زندگیمو می‌کنم.

ظاهراًیا بهتره بگم یقیناً طرفم هم که هنوز ایرانه .بابا این دیگه کی‌ بوده روانیه طرف! خوب بیا بنال جدا شیم دیگه چه ترسوه بدبخت معلوم نیست کجا قایم شده نمیاد حرف بزنیم شرش کنده شه .

یکی‌ از دوستام از بلاد کفر برام یه ایمیل زده بود.خبرو شنیدن همه،برام نوشته بود آخه چرا چی‌ شده و از این حرفا دستو پا شکسته هم نوشته بود مردم تا دقیق فهمیدم.البته چون اونجا با هم یه مدت همکار بودیم زبون همدیگرو میفهمیم یه کم،خلاصه بعد از خواندن ایمیل کلی‌ گریه کردم هوای دوستمو کردم دوستم و شوهرش از بهترین دوستأی من بودن.جواب رو هم براش نوشتم نمیدونم چی‌ می‌شه یه طوری می‌شه دیگه نه؟؟؟

من که نگران نیستم نشستم سره خونه زندگیم اونه که آواره است،والا از این بشر خل تر خودشه...
+ نوشته شده توسط ژینا در سه شنبه نهم آذر 1389 و ساعت 19:55 |
نیاز به تغییر دارم یه تغییر اساسی‌

دیشب داداشم پیشم بود میگفت بهم خودمم میدونم ولی‌ بذارین همه چی‌ تموم شه می‌خوام یه کارایی‌ بکنم...

+ نوشته شده توسط ژینا در سه شنبه نهم آذر 1389 و ساعت 12:24 |

خدایا شکر که مامان بابای خوبی‌ دارم

خدایا شکر که بیماریم خفیفه

خدایا شکر که ۹ ماه عود نداشتم

خدایا شکر که دشمنان من از احمقها هستن

خدایا شکر که توئه این ۴ ماه پر استرس یه خانهٔ مستقل داشتم که حرفایی که دوست ندارم نشنوم و عصبی نشم

خدایا شکر که مهریمو سنگین گذاشتن مامان بابام

خدایا شکر که هفته پیش دکتر بهم گفت بدنت داره به داروها جواب میده

خدایا شکر که تا حالا هیچی‌ تو دلم نمونده

خدایا بابت این همه چیز خوب شکرت‌،الان هم کمکم کن ،در بدترین حالت این خونه مال منه،پس بازم شکر...

+ نوشته شده توسط ژینا در یکشنبه هفتم آذر 1389 و ساعت 20:18 |
امشب قرار بود عوضی‌ ساعت ۵ بیاد با بابام و من حرف بزنه توافق کنیم.زنگ زده بود بابام با جرو دعوا میخواسته امتیاز بگیره گفته ممنوع الخروج درست نشه نمیرم بیمه ام هم قطع می‌شه داروهأی ژینا گرون می‌شه بابام هم گفته خودم براش میگیرم.

خلاصه ترسو میترسه بیاد.به درک من که تو خونه زندگیم نشستم،اونه که ممنوع الخروجه.به زور میگه من ۵شنبه پروازمه برید نامتونو بردارین،

فکر کردی...چنان حالتو جا بیارم.کاش این روزا تموم شه وای خدا استرس برا من خوب نیست...

خدا ازت ممنونم که مامان بابائی به این مهربونی دارم...

+ نوشته شده توسط ژینا در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 19:17 |

داداشم دیشب عمل شد ساعت ۳شب،ساعت ۲ میخوایم بریم بیمارستان.

دیشب خانهٔ ماما اینا خوابیدم صبح اومدم رفتم حمام الان هم یه تیزانیدین خوردم که میریم بیمارستان پاهام اذیتم نکنن.

مامان گفت میخوای‌ نیا ولی‌ یه روزه دیگه ومیرم....

شوهرم دیشب زنگ زده میگه کی‌ صحبت کنیم؟

منم گفتم بابا فعلا یه کم درگیره،جریانو بش نگفتم،بابا هم بنده خدا هم حواسش به داداشم هست هم تو فکر من،

فکر کنم اگه بابا بخواد حرف بزنه با شوهرم من نرم ترجیح میدم عصبی نشم،ببینم چی‌ می‌شه...

+ نوشته شده توسط ژینا در پنجشنبه چهارم آذر 1389 و ساعت 10:56 |